آبی ترین آبی عشق
لینک دوستان

تمام شد!
چه بگویم؟!
شده ام مثل دانش آموزی که یک امتحان مهم دارد و یک کلمه هم درس نخوانده و وقتی ورقه ی امتحان را جلویش می گذارند، فقط مات به ورقه نگاه می کند و نمی داند چه بنویسد که حداقل یک نمره بگیرد؟! آخر سر هم هم برگه را سفید تحویل می دهد! من هم درست این طورم! نمی دانم چه بنویسم که بغض یک فصل را خالی کنم!
فصل که شروع شد، چقدرررررررررر امیدوار بودیم... خب کلی ستاره جمع کرده بودیم، بازیکنانی داشتیم که هر تیمی آرزویشان را داشت! اینقدر خوب بودیم که چپ و راست به تیم مان لقب می دادند! اما کهکشانی ها بیشتر از همه به دلم مان نشست...
نیم فصل اول عالی بودیم، می بردیم و جلو می رفتیم! هیچ تیمی حریف مان نبود! دربی هم که گل سر سبدِ بازیها بود مال ما شد! چقدر خوشحال بودیم آن روزها... 7 امتیاز اختلاف با تیم دوم، سرخوش مان کرده بود! در رویاهای مان 3 جام را بالای سر می بُردیم و از تهِ دل می خندیدیم! ولی...
نیم فصل دوم که رسید... یکی یکی آرزوهایمان نقش بر آب شد! کاپیتان رفت... بازیکنان کلیدی یکی یکی مصدوم شدند! کرار را فراری دادند و از همه مهم تر اختلاف امتیازمان بود که روز به روز کمتر می شد و ما هم مضطرب تر!
از تیم کهکشانی مان، فقط چند ستاره ی کم نور مانده بودند که کار بزرگی نمی توانستند انجام دهند! انگار چشم خورده بودیم! انگار یادمان رفت برای تیم مان اسپند دود کنیم!
ولی نه! خودمان خوب می دانیم اینها خرافاتی بیش نیستند! اول از همه، ما از خودی ها ضربه خوردیم و خوب هم می دانیم از چه کسانی و باز هم خوب می دانیم که گفتنش، تکرار ِ مکررات است! شانس هم که قربانش بروم! این بازیکن خوب می شد، باید منتظر مصدومیت بعدی می شدیم!
آخ! وقتی به امتیازهایی نگاه می کنم که مفت از دست دادیم، چقدر دلم می سوزد! امتیازهایی که می توانست شانس قهرمانی مان را از یک درصد به خیلی بیشتر تغییر دهد! امتیازهایی که می توانست سپاهان و تراکتور را چنان بترساند که نفهمند بازی آخر را چطور بازی فوتبال کنند! اما...
 و باز هم مثل همیشه این هوادار است که آتش به دلش افتاده و هیچکس نیست تا آبی شود بر دل سوخته اش! این هوادار است که باید با تمام طعنه ها و بغض ها کنار بیاید! آن روزهایی که آقایان به جای حمایت از مربی خودی، از مربی ِ حریف حمایت می کردند، این دل ِ هوادار بود که سوخت! آن روزهایی که آقایان برای پست و مقام از سر و کول هم بالا می رفتند و گریبان چاک می کردند، دل هوادار بود که سوخت! آن روزهایی که جنگ ِ مدیریت، تیم را وارد حاشیه کرد، باز هم این دل هوادار بود که سوخت و امروز که هم قهرمانی و هم نایب قهرمانی از دست رفت، باز هم این دل هوادار است که می سوزد! و آن کسی که خیالش تخت است و شب راحت سرش را راحت زمین می گذارد، شما آقایان به اصطلاح مدیر و صد البته مصلحت اندیش هستید!
من به تیمم، به استقلالم افتخار می کنم که با این همه حاشیه و فراز و نشیب، حداقل مردانه ایستاد و جنگید و از تیم قهرمان چیزی کم نداشت، ولی از شما آقایان مثلا مدیر نمی گذرم! من از حقم نمی گذرم و تا عمر دارم شما را نمی بخشم! و مطمئن باشید اولین کسانی که آن دنیا یقه ی شما را خواهند گرفت، همین هواداران هستند!
والسلام....

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

با خودم قرار گذاشته بودم تا هوای برگشتن به سرت نزده، از تو هیچ ننویسم! یا اگر هم خیال برگشتن نداشتی، همه ی بغض و دلتنگی ام را در خودم بکشم! اما...

مگر می شود این طنازی ها را دید و هیچ نگفت؟! مگر می شود این دلبری ها را دید و هیچ ننوشت؟! مگر می شود این عشق بازی ها را دید و ساکت ماند؟!

تو برابر ِ رقیب دیرینه بازی کنی، مچ بند آبی ببندی، برای بالا بردن پرچم ِ آبیها تلاش کنی و ما صدای مان در نیاید؟!

اینها به کنار! اخراج شوی و پیراهنت را در بیاوری و یک قاره ببینند که تو زیر آن یک پیراهن آبی ِ خوشرنگ پوشیده ای و جلوی 90 هزار هوادار قرمز با همه ی عشقت به آن بوسه بزنی و آن همه توهین را به جان بخری، فقط برای اینکه به بعضی ها ثابت کنی که هنوز هم دلت با استقلال و استقلالی است! تازه بعد از آن همه توهین، باز هم کم نیاوری و دق و دلی ِ همه ی آبیها را با نشان دادن عدد 4 بر سر قرمز جماعت خالی کنی!

خودت بگو! می شود این همه را دید و باز هم ساکت  فقط؟! می شود کاپیتان؟! (هنوز هم به تو کاپیتان می گویم، چون بعد از رفتنت، بازوبند روی بازوی هیچکس ثابت نمانده و هر بازی یک صاحب جدید پیدا می کند!)

نمی دانی آن لحظات چه شوری داشتیم، چه غروری سر تا پای وجودمان را گرفت! نمی دانی دلمان چطور می ارزید! ولی...

خدا می داند که بعد از همه ی این ماجراها که یک دقیقه هم نشد، دل چند نفر به اندازه ی یک دنیا گرفت! بغض کردیم، شکستیم، اشک ریختیم از رفتنت و از نبودنت و از همه مهم تر از غریبی ات!

چقدر سخت بود دیدن ِ تنهایی ات بین ِ آن همه هوادار رقیب! چقدر دلمان می خواست به جای توهین، صدای تشویق و سوت و هورا گوشهایت را نوازش بدهد... اما نشد!

سرنوشت می خواست اینطور تو را محبوب تر کند! می خواست به بعضی ها نشان بدهد که تو هنوز هم با وفاترین ِ آبیها هستی آهــــــــای فـــــــــــــرهــــــــاد مجـیــــــــــــــدی!

کاش یک روزی این اشکها بشود اشک ِ شوق! روزی که تو هوای برگشتن برت دارد! روزی که ما آزادی را برایت گلباران کنیم...

دعا می کنم که برسد آن روز...

 


[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

خوشحالی، نه؟ من هم!

در آسمان سیر می کنی، نه؟من هم!

رویای قهرمانی، خوابِ شبانه ات را شیرین کرده، نه؟ من هم!
فکرش را هم نمی کردی که استقلال، یک بار دیگر بتواند امیدوارت کند، نه؟ تصور هم نمی کردی که بعد از آن همه سختی و نبودن بازیکنان اصلی، باز هم تیم محبوبت را هجومی ببینی، نه؟ من هم!
می دانم... آن روزها که امتیاز از دست می دادیم و لیگ را از دست رفته می دیدیم، به ذهنمان هم نمی رسید که یک روز هم این بلا بر سر حریفان بیاید! یک روز هم نوبت آنها شود که امتیاز از دست بدهند!
اما حالا اینطور شده... اینطور شده و ما به یک قدمی صدر نشین رسیدیم! حالا صدای زنگِ خطرِ ما، گوششان را اذیت می کند! یک جورهایی شبیه بازی دزد و پلیس شده!!! آنها دزدی هستند که یک امتیاز بیشتر از ما دارند و ما هم پلیسی که باید آنقدر بدویم تا نه تنها این یک امتیاز را از آنها بگیریم که از حریف جلو هم بزنیم!
کارمان سخت است، اما می شود! مگر کم با معجزه امتیاز گرفتیم؟! مگر کم با معجزه قهرمان شدیم؟! 6 اردیبهشت 88 بزرگترین شاهد این ادعاست! تازه آن موقع هفته ی آخر لیگ بود و ما سه امتیاز عقب بودیم و حالا 4 هفته از لیگ مانده و فقط یک امتیاز کم داریم!
معادله ی آسانی است، مگر نه؟! راحت می شود حلش کرد، خصوصا الان که اصلی ها یکی یکی رسیده اند و تیم دارد جمع و جور می شود! شاید خواست خدا باشد که ما این همه سختی بکشیم و در عوضش یک قهرمانیِ شیرین نصیب مان شود!
خیالبافی می کنم؟! نه! به خدا و لطفش ایمان دارم! دلم می خواهد با همین خیال سر کنم و خوش باشم!
و یک چیز را هم خوب می دانم... که خدا دل این همه آدم را نمی شکند!!!

 

---------------------------------------------------------------------------

حضـــور آبــــــــیِ  تو...

 

این روزها که در پیش داریم، این روزها که بوی حساسیت ِ لیگ، همه جا را گرفته! این روزها که برای قهرمانی می جنگیم، استقلال بیشتر از هر دقیقه و هر ساعت و هر روز دیگری، به ما احتیاج دارد... به من و امثال منی که نمی توانیم حضوری تیم محبوبمان را حمایت کنیم، ولی دعایمان بدرقه ی راهش است... به تو که می توانی ورزشگاه را با حضور آبی ات برای حریف جهنم کنی!
تویی که می دانی استقلال، جز خــــــــدا و مـــا هیچکس دیگری را ندارد! تویی که می دانی خیلی ها - از خودی و غیر خودی - در آرزوی زمین خوردن تیم محبوبمان هستند! خیلی ها دنبال بهانه ای برای خراب کردن استقلال هستند، اما...
تو که باشی، تو که هوای تیمت را داشته باشی، تو که حضور داشته باشی، احدی نمی تواند برای استقلال ِ ما شاخ و شانه بکِشد!
حالا فردا یکی از همان روزهاست... یکی از همان روزهای حساس! یکی از همان روزهایی که باید حضورت از هر وقت دیگری پر رنگ تر و خاری باشد در چشم بد خواهان تیم محبوبمان! یکی از همان روزها که اگر استقلال ببیند تو هستی، قدرتش چندین برابر خواهد شد و می داند که باید برای چه و که بجنگد! یکی از همان روزها که می تواند به خاطرات زیبای آبی مان اضافه شود! یکی از همان روزهایی که ناصر خان از آن بالا بالاها نگاه کند و از خوشحالی آنقدر بخندد که ما زمینی ها هم راحت صدایش را بشنویم!
حالا که سپاهان امتیاز از دست داده، حالا که خدا فرصتی دیگر برایمان جور کرده، حالا که صدر نشین دارد نفس هایمان را پشت سرش حس می کند، نوبت توست که تکه ی یکی مانده به آخر ِ این پازل را بچینی! تکه ی آخرش هم برد استقلال است که اگر تو باشی، رد خور ندارد!
تهیه ی مواد مورد نیاز هم چندان سخت نیست! یک پرچم، یک بلیط و یک حنجره که از اول تا آخر بازی نام استقلال را فریاد بزند!

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

طی این فصل بارها و بارها از اقدامات فتح ا... زاده تعریف و تمجید کرده ایم و اعتقاد داشتیم کارهای او منحصر به فرد است و به خوبی توانسته گلیم استقلال را از آب بیرون بکشد.نگارنده شخصا اعتقاد دارم که لقب پدر معنوی استقلال، که هواداران برای حاجی در نظر گرته اند، شایسته اوست. زیرا با دلسوزی و حساسیت خاصی امو باشگاه را اداره می کند، اما این موضوع دلیل نمی شود که تمام کارهای ریز و درشت آقای مدیر عامل را صحیح بدانیم و مهر تایید روی آن بزنیم! فتح ا... زاده اعتقاد ویژه ای به دموکراتی در مطبوعات و آزادی بیان دارد و به طور قطع از انتقاد ها ناراحت نمی شود، زیرا خودش در امر روزنامه نگاری دستی بر آتش دارد و جزو بهترین ها محس.ب می شود. شخصا اعتقاد دارم که فتح ا...زاده در حق مظلومی کم لطفی می کند! برای این ادعا دلیل محکمه پسندی دارم. حاجی آبیها خودش منتقد اصلی و شماره برکناری های غیر اصولی و نا به جا است زیرا بارها و بارها از این موضوع ضربه خورده است. انتظار داشتیم او این شرایط را برای مظلومی فراهم نکند، اما شواهد امر حاکی از آن است که مدیر عامل آبیها آنچه برای خود نمی پسندد برای دیگران می پسندد! برخلاف ادعای برخی دوستان که معتقدند فتح ا...زاده به خوبی و به جا از مظلومی حمایت می کند، نگارنده معتقدم جریان کاملا برعکس است و حاجی آبیها منتظر فرصتی است تا مهر تایید برکناری را روی کارنامه سرمربی تیمش بزند! نظر شخصی بنده به این شکل است که علنی شدن مشکلات قلعه نوعی با باشگاه تراکتورسازی، سبب شده فتح ا..زاده وسوسه شود تا بار دیگر امیر اردشیر را به تهران برگرداند و او را سرمربی استقلال کند! البته بار دیگر اشاره می کنم که این موضوع نظر شخصی بنده است و امیدوارم که اشتباه کنم، ولی تمام شواهد امر حاکی از این است نتایج استقلال برنامه حاجی را رو به روز عملی تر می سازد.

فتح ا...زاده اولین اولتیماتوم را وقتی به مظلومی داد که آبیها در آستانه فینال جام حذفی بودند. بیان این جمله که"سرمربی آبیها سوار بر خودروی پاجرویه است و اگر بخواهد آن را به پرتگاه ببرد، فرمان را از او می گیرم" خود گویای تمام قضایا بود. سوال خبرنگاران که به دنبال نام سرمربی فصل بعد استقلال می گشتند به این موضوع اشاره داشت که پس از فینال حذفی تصمیم می گیرم. همه تصور می کردند قهرمانی در جام حذفی رأی به بقای مظلومی خواهد داد. این مربی نسبت به مربیان مورد نظر فتح ا...زاده با کسب یک قهرمانی با کسب یک مقام نایب قهرمانی دیگر و قهرمانی در جام حذفی، کارنامه بهتری دارد، اما باز هم فشردگی لیگ بهانه ای شد تا قرارداد سرمربی تمدید نشود! فتح ا...زاده که گفته بود اگر مظلومی یک جام بگیرد، قرارداد او را تمدید می کنید، حالا حرفهای گذشته خود را به طور کامل فراموش کرده و اولتیماتوم جدیدی را مشخص و به زبان آورده است. وقتی او می گوید اگر استقلال از گروهش در جام باشگاهها صعود نکند مظلومی برکنار می شود، تمام گفته های قبلی او نقض می شود تا ذهن ها به این سمت سوق داده شود که حاجی با این همه تجربه چطور به صورت مداوم برای سرمربی تیمش، اولتیماتوم های جدید تعیین می کند؟! 
تصور می کنیم اگر استقلال از گروهش هم صعود کند، اولتیماتوم های فتح ا... زاده وارد فاز جدیدی می شود و این بار می گوید: اگر استقلال قهرمان لیگ نشود، مظلومی را برکنار می کنم! مدیر عامل آبیها از هوش و ذکاوت منحصر به فردی برخوردار است که به مهم ترین وجه تمایز او با سایر مدیران آبیها تبدیل شده است. ما نیز به همین دلیل است که می گوییم از پیش برنامه ریزی شده چنین سخن می گوید و اولتیماتوم می دهد.


حالا روی صحبت ما با مظلومی است که او دستش برای هواداران نمک نداشته و با وجود تمام لطف هایی که به آنها کرده و موفقیت هایی که به دست آورده، با یک شکست شعار "حیا کن رها کن" را می شنود! شخصا معتقدم حمایت سابق فتح ا...زاده از او دیگر وجود خارجی ندارد و فقط در سخن بیان می شود! او می تواند شواهد و اتفاقات را به مانند یک پازل کنار هم بچیند تا شاید به نظر بنده برسد. مرحوم حجازی می گفت: "من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی/ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم"
آن مرحوم همیشه این جمله را سرلوحه کارهای خود قرار داده بود و حالا به نظر می رسد که مظلومی در باشگاه و روی سکوها هیچ حامی ای ندارد و قرار است تک و تنها با تمام مشکلات بجنگد. به او پیشنهاد می دهیم که در هر شرایطی خواستار نیمکت استقلال نباشد. استعفا را برای همین روزها گذاشته اند او می تواند خیلی راحت و با کسب یک جام خداحافظی کند تا فردا با هزار انگ و اتهام بیرونش نکنند. او باید جمله معروف حجازی را بارها و بارها برای خود تکرار کند و با خفت و خواری پی شبنم نگردد. در پایان با این موضوع اشاره می کنم که نگارنده نظر شخصی خود و عقیده ام را پس از تحلیل شرایط کنونی روی کاغذ آورده ام و با اینکه شخصا اعتقاد ویژه ای به واقعی بودن این نظرات دارم، به نظرات دیگران هم احترام می گذارم...



نادر رضی


روزنامه90



پ.ن 1: نادر خان! نظر شخصی شما دقیقا نظر شخصی من است! من هم مدتها پیش همین نظرات شخصی را بیان کردم که بدجوری با نوازش مخالفان روبرو شدم، ولی حالا همان مخالفان به این حرفها رسیده اند!

 

پ.ن 2: همه ی حرفهای شما قبول به جز پاراگراف آخر!! همین استعفاها و کنار رفتن هاست که باعث شده امثال قلعه نوعی برای ما شاخ شوند و فکر کنند استقلال بدون آنها هیچی نیست! اگر ناصر خان هم بود اجازه نمی داد امثال این‌ آقا اسم استقلال را هم بیاورد، چه برسد به اینکه هوای برگشتن در سر داشته باشد!!

[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ Hadis Amiri ]

جسور هست یا نیست؛ مسئله مهم این روزهای استقلال این است.مظلومی اگر جسور هم باشد و اگر فاکتورهای مثبت زیادی را یدک بکشد اما در یک نکته دچار فراموشی عجیبی شده است. روزی که مظلومی لیست خرید استقلال برای لیگ یازدهم را روی میز حاجی گذاشت ، مرور ساده ای بر آن نام ها کافی بود تا فتح الله زاده بگوید: با این نفرات من هم می توانم استقلال را قهرمان کنم.

فتح الله زاده استقلال را خوب بست اما در میانه راه خودش هم کم روی پای این تیم تکل از پشت نزد. یک بار اعلام کرد« مربی خوب با این تیم دو جام می گیرد و مظلومی یکی» فردا روزی خبر از حضور یکی در سطح کروش روی نیمکت استقلال در لیگ دوازدهم می داد. روشن را با همه تضادهای نگرشی اش با کادرفنی آبی ها رییس کمیته فنی می کرد و حالا هم بهمن فروتن خود کاتولیک تر از پاپ، همان ردای حسن روشن را برتن پرو کرده است. او هم مشاور عالی جناب حاجی است!در میانه راه فرهاد رفت بی آنکه حاجی دلیلی قاتع کننده برای آن داشته باشد و البته تنها بهانه اش « چشم های نگران تیام» بود

روزی که ناصرحجازی هنوز با مدیر آبی ها آشتی نکرده بود و در پاسخ به خبرنگاری که از او پرسید به عنوان یک مربی با تجربه که سابقه سرمربیگری در استقلال را دارید چه توصیه ای برای مظلومی خواهید داشت، ناصر خان هم بدون کم وزیاد و گفت:«تنها مشاوره‌ای که می‌توانم به پرویز مظلومی بدهم این است که فقط مواظب فتح‌الله‌ زاده باشد.مظلومی اگر به همین یک توصیه گوش کند می‌تواند در استقلال موفق باشد..فتح‌الله‌زاده مدیری نیست که محکم پای مربی‌اش بایستد. او با همه هست و با هیچ کس نیست. فتح‌الله‌زاده فقط با خودش است.»

حالا حجازی در قطعه نام آوران آرام خوابیده و مظلومی می تواند در پیله تنهایی خود به این فکر کند که در بسیاری از روزها بی دلیل با « مارادونا» یارگیری کرده بود. او باید می دانست ناچار است کس دیگری را بچسبد تا اتوگل دریافت نکند! سرمربی استقلال شاید به همه توصیه ها توجه کرده باشد اما « همین یک توصیه» را احتمالا فراموش کرده است. فراموشکاری او شاید به قیمت از دست رفتن جایگاهش تمام شود.

 

برگرفته از: وبلاگ هواداران متعصب استقلال

[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ Hadis Amiri ]

پر بودیم از بغض، از حرف، از کینه... کینه ی آنهایی که چشم نداشتند خوشی مان را ببینند! آنهایی که همه ی تلاش شان جز برای کوبیدن ما نبود!
از دشمنانِ به ظاهر دوست بگیر تا تلویزیونی که حتی طاقت دیدن خوشحالی مان را نداشت! از فدراسیون بگیر تا حریفی که در فینال، بازی روی خاک را به روی چمن ترجیح می داد! از قرمز جماعت که حذف در این جام چنان داغ شان کرده بود که با آبِ هیچ بهانه ای سرد نمی شدند تا همه ی سایت ها و خبرگزاری ها و... که هر روز یک خبر تخیلی و ضد آبی را روی صفحه ی اصلیِ خود می فرستادند! از بازیکنان سابقی که فکر می کردیم متعصبند (و متاسفانه فقط فکر می کردیم!!!) و با حرکاتشان ما را یاد نامردی انداختند که بعد از بردنِ استقلال، مشت گره کرده اش را حواله ی هوادارانِ آبی می کرد! از هر کسی جــــــــز خـــــــدا که رژه رفتن روی اعصابِ ما شده بود جزء لاینفک زندگی روزمره اش!!
و حالا...
پر هستیم از شوق، از خوشحالی، از غـــــــرور...
خوشحالیم که پوزه ی همه ی این جماعت به خاک مالیده شد! خوشحالیم که حالا جز سکوت و خفقان، چاره ی دیگری ندارند! خوشحالیم که اینقدر بزرگی که حتی طاقت دیدن جشن قهرمانی ات را هم نداشتند!
حالا کجا هستند همان هایی که هر روز یک بساط راه می انداختند تا گرفتن اولین جامت عقب بیفتد؟! کجا هستند که ببینند ما بیشتر از قهرمانی از ناراحتیِ آنها خوشحالیم؟!
آی خداااااااااااااااااا ! ممنون که این جماعت را با مُخ به زمین کوبیدی! ممنون که یک بار دیگر قدرت و بزرگی ات را به رخِ شان کشیدی!
این جام و این جشن، یک بزرگ را کم داشت...
ناصـــر خان عزیزم! کاش بودی و بالا بردن این جام را با چشم هایت می دیدی و با خنده هایت همراهی مان می کردی... کاش بودی و می دیدی که سید برایت سنگ تمام گذاشت... کاش بودی و نمی گذاشتی شاگرد خلفت را فراری دهند تا امروز جام با دستهای او بالا برود... گرچه می دانم همه ی اینها را دیدی! می دانم که با همه ی وجودت برای قهرمانی مان دعا کردی... می دانم که چقدر خوشحالی اسطوره...
و سهم شادیِ من هم تقدیم به یگانه اسطوره ام که یادش در دل مان هر لحظه پررنگ تر می شود...

پ.ن 1: مرســــــــــــــــــــــــــــــی سید...لبخند

پ.ن 2: آقایان تلویزیون! دیدن قهرمانی استقلال خیـــــــــــــــلی سوز داشت، نه؟! از قهرمانیِ شما که حتی نمی دانستید باید چند مدال سفارش دهید که بهتر بود!!!!از خود راضی

پ.ن 3: با تشکر ویژه از نیلوفر جوووووووونم...چشمکماچ

 

---------------------------------------------------

 

اهدای جام را ندیدیم/ شبکه 3در راه بی بازگشت

 

سایت گل - صدا و سیمای ما در حال حاضر بیش از10 شبکه مختلف دارد که هر یک برای سلیقه های مختلفی در طول شبانه روز برنامه پخش می کند.اما واقعا رسانه صدا و سیما تا چه اندازه به سلیقه واقعی بینندگانش نزدیک شده است؟آنچه را که اکنون مسئولین این شبکه ها پخش می کنند مورد پسند مخاطبان هست ؟

اگر بگوییم در حال حاضر علاقه مندان به ورزش بخصوص فوتبال عظیم ترین طیف مخاطبان برنامه های سیما را تشکیل می دهند سخنی به گزاف نگفته ایم. امروز در حالی فینال جام حذفی ایران  که بعد از داربی تهران مهمترین رویداد فوتبالی داخلی محسوب می شود بر روی آنتن رفت که تنها به فاصله یک دقیقه تا شروع بازی شبکه سوم سیما مشغول پخش آگهی های بازرگانی بود.
 این در حالی است که بینندگان تلویزیونی انتظار داشتند تا قبل از شروع بازی برنامه سازان ورزشی سیما با دعوت از کارشناسان فوتبال این بازی را مورد بحث و بررسی قرار دهند. اما انگار آنچه که اهمیت ندارد سلیقه همان بینندگانی است که برای فهمیدن ذائقه آن ها در سازمان عریض و طویل صدا و سیما واحدی به نام نظرسنجی راه افتاده تا سلیقه های بینندگانش را بسنجد و برنامه هایش را به سطح سلیقه آن ها نزدیک کند.

 


همه آن هایی که صد و بیست دقیقه پای تلویزیون نشسته بودند و شاهد یک بازی سرد و کسل کننده از دو تیم استقلال و شاهین بودند انتظار داشتند تا با دیدن صحنه های مراسم اهدا جام و حاشیه های مربوط به بعد از بازی ، خستگی حاصل از تماشای فینال را به در کنند اما تلویزیون در یک غافلگیری – که البته دیگرتبدیل به عادت شده – کمبود وقت را بهانه کرد تا بازپخش خانه اجاره ای را پخش کند
آیا واقعا  پخش مجدد سریالی که در کنداکتور پخش برنامه های سیما بهترین زمان پخش را داراست و البته استقبال چندانی نیز از ان به عمل نیامده بر مراسم پخش اهداء جام فینال حذفی ارجح تر است؟ هواداران استقلال در سرتاسر ایران منتظر لحظه بالا بردن جام قهرمانی بودند . مطمئنا کج سلیقگی سیما نارضایتی شدید این هواداران را در پی خواهد داشت.
 کاش مسئولینی که هنگام پخش یک مسابقه فوتبال منت بر سر بینندگان می گذارند و از تمام همکارانشان که باعث شدند مسابقه فوتبال پخش شود تشکر می کنند کمی هم به شعور مخاطبشان احترام می گذاشتند تا اینگونه جام قهرمانی را برای هوادارن جام زهر تبدیل نکنند.
این در حالی است که شبکه های تلویزیونی ماهواره ای از ساعت ها قبل از شروع یک بازی فوتبال در استودیوی پخش در مورد آن بازی بحث می کنند و پس از پایان بازی نیز همچنان بیننده هایشان را همراه با تماشاگران در استادیوم نگه می دارند در کشور ما مهمترین رویداد فوتبالی کشور را اینگونه قلع و قمع می کنند تا لودگی هایشان را بازپخش کنند.

 

--------------------------------------------------

 

ناصر! کمکش کن...

وقتی سید مهدی رحمتی با آن پیراهن به زمین مسابقه قدم گذاشت خیلی ها از خود پرسیدند چه شباهتی دارد این پیراهن به لباس آن قلعه چی افسانه ای در آن بازی تاریخی، اما کمتر کسی تصور می کرد که این پیراهن همانی باشد که ناصر حجازی با آن فاتح پیونگ یانگ شده بود.

داستان این پیراهن نیز برای خودش جالب است؛ پیراهنی که تنها یادگار ناصر از آن سالهای بازیگری اش بود.

بهناز شفیعی همسر مرحوم حجازی درباره این پیراهه به خبرنگار ما گفت:«این تنها پیراهنی است که از ناصر داریم و البته این بهترین آنها بود و با همین لباس بهترین بازی هایش را انجام داد»

وی درباره بازی دیروز استقلال و درخشش رحمتی با لباس مرحوم حجازی گفت:«نکته ای را می گویم که شاید باور نکنید، وقتی زمان پنالتی ها شد و درست قبل از همان پنالتی ای که رحمتی گرفت، فریاد زدم ناصر اگر الان خانه هستی و و با ما بازی را تماشا می کنی کمکش کن تا پنالتی را بگیرد.باور کنید خیلی از دوستان بعد از بازی به ما زنگ زدند تا تبریک بگویند همین حرف را زدند و مثل من قبل از آن پنالتی چنین چیزی را خطاب به ناصر گفته بودند.»

شفیعی در پاسخ به این سوال که ؛ چرا قبول کرد این پیراهن را به رحمتی بدهد، نیز گفت:«ما مهدی را خیلی دوست داریم و وقتی چنین خواسته ای مطرح شد قبول کردیم، وقتی مهدی را با آن لباس در دروازه استقلال دیدم یاد جوانی ناصر افتادم.»

همسر مرحوم حجازی در انتها گفت:« قرار است این پیراهن را مثل همان پیراهنی که منچستری ها برای ناصر فرستادند قاب کنیم و آن را نگه داریم تا یادگار بماند.»

 

برگرفته از: وبلاگ هواداران متعصب استقلال

 

---------------------------------------------------

 

 

اینجا کسی محرم نیست ناصرخان!

 

1- سال پرفراز و نشیب 90 روزهای واپسینش را می‌گذراند و به تدریج به پایان راه نزدیک می‌شود. بی‌گمان یکی از بزرگترین حوادث این سال، در گذشت تاثربار ناصر حجازی بود؛ اسطوره‌ای که در اولین روزهای خردادماه جاری رخت این دنیا را از تن به در کرد و جامه جاودانگی پوشید. ضرب‌المثل‌ها ضمانت می‌دهند که در دل ماندن آدم‌ها، فقط منحصر به همان دورانی است که در دیده‌ها جایی برای خودشان دارند؛ اما ستاره‌های حقیقی، می‌توانند هرحکم معتبری را نسخ کنند. حالا این ناصر حجازی است که علیه ادبیات بی‌وفایی طغیان کرده است. 9 ماه بعد از بدرود دردناک اسطوره، هنوز خیلی‌ها دلتنگش هستند و نجابت چشمانش را به خاطر دارند. همین که آدم‌های شهر ما در آخرین نفس‌های اسفند خاکستری، به اولین نوروز بدون ناصر فکر می‌کنند، خودش گواه خوبی است بر اینکه مردم، فرزندان واقعی‌شان را از یاد نمی‌برند. آنها که مثل مردم زندگی کنند، از تبار آنها باشند و دل به دغدغه‌های آنان بسپارند، حیات ابدی خودشان را تضمین کرده‌اند؛ زندگانی شکوهمندی که نه تنها به دوره‌های چهارساله مسوولیت و خدمت(!) مقید نیست، بلکه حتی پس از مرگ هم می‌تواند ادامه پیدا کند. ناصر حجازی یکی از همین مردان است؛ اویی که همسرش همین چند روز پیش می‌گفت هنوز هر روز حدود 500 پیام کوتاه با مضمون شکایت و درددل برای موبایلش ارسال می‌شود.
2- تریبون «اعتراض»‌ هنوز خاموش نشده است. آنها که این روزها دل نوشته‌هایشان را تایپ می‌کنند و بی‌توقع و بی‌تکلف برای ناصرخان می‌فرستند، به آخر خط رسیده‌اند و طعم «درد» را با ذره ذره وجودشان مزه‌مزه می‌کنند. این، آوای پژمرده همه آنهایی است که در این دار مکافات، گوشی برای شنیدن فریادهایشان سراغ ندارند و هیچ دادخواهی نمی‌شناسند. این پیام‌های ساده و بی‌غل و غش، عریضه‌هایی دردمندانه‌اند که به پیشگاه سمبل اعتراض پیشکش می‌شوند. اینجا کسی انتظار جواب ندارد. هرچه هست، انعکاس رنجی است که مخاطبان حجازی از زمانه بی‌ستاره و بی‌صداقتشان می‌برند. ناصرخان ماه‌هاپس از مرگش، هنوز سنگ صبور همه آنهایی است که از دروغ، فساد، تقلب، خوش‌خدمتی و ریاکاری به ستوه آمده‌اند یا گوشه قلب‌شان، همچنان جای خالی اسطوره‌ای کم نظیر را حس می‌کنند. برای خیلی از آنها که از این روزگار نامراد شلاق می‌خورند، کماکان گرفتن شماره حجازی و درددل کردن با آقای ستاره، تنها راه سبک کردن غم دل است؛ هرچه باشد، او جزو معدود مردان این دوره بود که به بهانه چند صباح زندگی راحت‌تر، سفیدی ماست را کتمان نکرد، هرگز «قدر» را به «قدرت» نفروخت و در کشاکش تقسیم غنایم، هیچگاه سنگر مردم را خالی نکرد. در روزگاری که خیلی از صاحبان زور، قلدری را با دروغگویی در آمیخته‌اند و باجسارت و هنرمندی تمام زیر روشنایی روز می‌زنند، شاید حجازی هنوز تنها مرجعی باشد که بتوان دردها را برایش شرح داد؛ بدون واسطه، بدون پارتی و بدون دوست و آشنای گردن کلفت!
3 - مهم نیست که آنقدر خون دلش دادند تا دق کرد، مهم نیست که «تنهایی» را همدست سرطان کردند تا جانش را غریبانه بگیرد، مهم نیست که تصویرش را سانسور کردند و برفراز بالینش، رپورتاژ آگهی تبلیغاتی برای مدیران صداوسیما ساختند، مهم نیست که به هزار ترفند از ابهت مراسم خداحافظی‌اش کاستند و تا آنجا که می‌توانستند خاطره‌اش را زدودند، مهم نیست که ما اینجا مجسمه‌ای از یکی محبوب‌ترین کاراکترهای تاریخ ورزش کشورمان نداریم و پروژه ساخت تندیس‌اش توسط باشگاه استقلال هم به تاریخ پیوسته، مهم نیست که بعد از مرگش روی آنتن زنده تلویزیون در موردش «دروغ» گفتند و مربی شدنش را به خودشان نسبت دادند... مهم این است که در حضور این همه آدم به اصطلاح زنده، این همه مسوول خدوم و دلسوز و این همه قیم پرمدعا و چرب‌زبان هنوز صدها نفر از هموطنان ما دلتنگی‌هایشان را پیش اسطوره در گذشته‌شان می‌برند و اندوه‌شان را به حجازی می‌گویند. شنیدن غم این مردم «لیاقت» می‌خواهد. اگر این جماعت هنوز چشمان بسته و پنبه‌های در گوش فرورفته ناصر را باور نکرده‌اند و اگر دردشان را همچنان به اویی می‌گویند که ظاهرا کاری از دستش ساخته نیست، بیشتر از هرچیز دیگری باید ریشه‌اش را در نوع زندگی حجازی و امثال او جستجو کرد. محبوبیت این قبل ستاره‌ها، پژواک مردم مداری آنهاست. درست به همین خاطر هم هست که حتی وقتی مراسم استقبال از اصغر فرهادی را بایکوت می‌کنند و مجلس تقدیر از او را برهم می‌زنند، باز جای پایش در قلب ایرانی‌ها محکم‌تر می‌شود و به افتخارش، فرودگاه بیرون از شهر را نیمه‌های شب قرق می‌کنند.
4 - شاید لازم باشد صاحبان قدرت و مدیران و مسوولانی که حافظه موبایل‌شان پرشده از پیام‌های متملقانه مربوط به تبریک و تسلیت و توصیه و تذکره، نگاهی به گوشی ناصر حجازی بیندازند تا برای یک بار هم که شده،‌ بدون هیچ حجابی مفهوم با مردم بودن را درک کنند. موبایل اسطوره، 9 ماه بعد از مرگش هنوز پناهگاه آدم‌های به بن‌بست رسیده‌ای است که گاهی مسیج‌هایشان هیچ ربطی به فوتبال ندارد. بدا به حال آنها که هنوز نفس می‌کشند و اتفاقا بر مصدر کار همین مردم هم نشسته‌اند،‌ اما هرگز «محرم» آنها نبوده‌اند.

 

رسول بهروش

 

روزنامه گل – 27 / 12 / 1390

برگرفته از: پرتال شخصی ناصر خان...

[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

آبی دل سلام...

روزهای عجیبی ست،روزگار غریبی ست...
حالت را می فهمم، هیچ خوب نیست... حال من،حال تو،حال همه آبی دلان...
مثل مسافران یک کشتی اسیر طوفان... همه در بهت و حیرت که چه شده که اینگونه از زمین و زمان می بارد؟
در پس این همه تلاطم و ناآرامی چه چیز انتظارمان را می کشد؟ آیا به انتهای خط رسیده ایم؟ آیا اینجا برای ما پایان دنیاست؟
مسلما نه!
درست که در طوفان گرفتاریم، درست است که اسیر چنگال بی رحم روز گاریم،  است که به درد نامهربانی ها دچاریم،اما...

یادمان نرود که این کشتی نامش استقلال است... یادمان نرود سکان این کشتی در دستان چه کسانی بوده است... یادمان نرود که ما وارث چه بزرگانی هستیم... حجازی ها، دانایی فرد ها، حاجیلو ها، جباری ها، بیانی ها،قراب ها و... را یادمان نرود... یادمان نرود که این مکتب پرآوازه چگونه سالیان متمادی نسل به نسل با عزت و افتخار و سربلندی دست به دست شده و اینک ما وارث میراث گرانبهای آنانیم...

می دانم دلت تنگ است... برای همه آنان که در ابتدای این راه با ما بودند و اکنون جای خالیشان آزارت می دهد... برای کاپیتان، برای آندو، برای جباری، برای کرار... می دانم که هر روز به عکس دربی 71 خیره می شوی و با خود زمزمه می کنی که چه شد آن همه اقتدار؟! از خود می پرسی چرا اینگونه شد؟ اما جوابی نمی یابی و افسوس می خوری...

می دانم دلگیری از رفیقان که هر یک به بهانه ای تنهایمان می گذارند و رفیق نیمه راه می شوند

اما..
خوب که فکر کنی می بینی هنوز هم چیزهای زیادی برای خوشحالی و افتخار وجود دارد...

به اولین افتخار پیش رو که عنقریب بدست خواهد آمد فکر کن... به جامی که شیرینی و حلاوت تصاحبش در میان این خیل نامهربانی ها و کارشکنی ها صد چندان خواهد شد... به سوزش دشمنان آبی که این جام خاری به چشمان تنگ نظر و تیری بر قلب های بخیلشان خواهد بود...

و چه دلیلی برای غرور و افتخار بالاتر از اینکه من و تو اسـتقـلـالـی هستیم؟ خوشحال باش و امیدوار... از اسب اگر بیفتیم از اصل نخواهیم افتاد... شیر همیشه شیر است و سگ همیشه سگ...

به امید یک پنج شنبه آبیِ سراسر شادی و افتخار برای همه عاشقان آبی دل تاج کـبـیر آسـیا "اسـتـقـلال قهـرمـان"...

نوشته: رضــا

برگرفته از: وبلاگ هواداران متعصب استقلال

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

عجب شب خاطر انگیزی شد 16 اسفند 90 ! از آنها که می شود سالها با یادش خوش بود و لبخند بر لب نشاند! از آنها که داغ بر دل بعضی ها گذاشت! یک شب دشمن کُش!!! حالا هر وقت خاطره ی تلخِ باخت به الاتحاد دلمان را به درد آورد، خاطره ی این برد، آبی می شود بر آتش دلمان!   
استقلال نبودیم! یعنی استقلالِ واقعی نبودیم، ولی برد خوبی نصیب مان شد! همین اولِ کار میخ مان را محکم کوبیدیم! البته بازی در خانه ی حریفی که پر است از قطریِ برزیلی (!) خود به خود سخت است! و امتیاز گرفتن از این حریف چغر سخت تر! که خدا را شکر ما امتیاز گرفتیم، آن هم کامل!
من شادم... تو شادی... همه ی آبیهای دنیا شادند... اما شادتر از همه اسطـــــوره است! که حالا نه تنها با برد که با سوختن بعضی ها لبخند از روی لبش محو نمی شود! شادتر از ما روزبه بهرامی است که قلبش ناجوانمردانه ایستاد!
خدایــــــــا ! باز هم ممنون... حرفی  ندارم! باور کن در برابر لطف و بزرگی ات هیچ حرفی ندارم، جز اینکه بگویم ممنون! اصلا هیچ واژه و حرفی در مقابل تو نمی تواند قد علم کند! پس اگر ممکن است همین را علی احساب قبول کن تا بعد...!
و از تو هم ممنون محبوبِ آبی من...

 

پ.ن : و بیشتر از همه از بابت بردن عرب هایی خوشحالم که تا کوچک ترین فرصتی گیر می آورند، چنان نیش می زنند که...!!! خوب حالشان گرفته شد!!!نیشخند

 

نظرات در پست قبل

[ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

مدتی بود که کلی حرف روی دلم مانده بود و به قول معروف غمباد گرفته  بودم! ولی وقتی یک دوست عزیز پیدا شود و یک کاغذ مجازی برایت بفرستد که واژه به واژه و خط به خطش حرف تو باشد، چه حالی می شوی؟! خوشحال، مبهوت و البته سپاسگذار...

اعظم عزیزم! ممنون برای همه ی دل نوشته هات که زحمت منو کم کرد و دلم رو هم آروم...

 


سلام خدا
این بار برای تو نامه می نویسم...
دلم پر است! خواستم بگویم نمی دانی چقدر درد دل دارم، اما دیدم تو می دانی... تو می دانی دردِ دلم را... و البته درد من همین است ... دردِ دانستنِ تو... دلم را که نگاه می کنی، دستم را می خوانی!...
بله! از تو گله دارم... گله دارم از تو... از اینکه همه چیز را می بینی و باز کاری نمی کنی... یکی دو ماهی است که انگار داری با ما بازی می کنی! نمی دانم کدام بازی؟!...قایم موشک خوبست اگر اسمش را بگذارم؟؟؟!!!... یا...
اصلا بگذار اسمش را " معلم بازی " بگذارم... تومعلم می شوی و ما دانش آموزِ تو... تو هی امتحان می گیری... ما هم هی سعی می کنیم نیفتیم امتحانت را... اما انگار آن معلمی هستی که دنبال مچ گیری است!!! آنقدر امتحان می گیری تا روزی برسد که برگردی و نگاه کنی و بگویی: باختید...سوختید!... و ما که در این دنیای بی کس و کار جز تو کسی را نداریم، دیوانه می شویم آن روز...حتما!...
 نگو که واضح تر بگو! نگو که همه حرفهایت را من می دانم و اما... دلم می خواهد باز هم خودت به من بگویی چه شده؟! من دیگر نای گفتن ندارم... خودت که می دانی چه شده آقا معلم! آنقدر سکوت کردیم تا مثل آن پرنده شدیم که غمباد گرفته از گم شدن جوجه هایش... هی سکوت کردیم و از درون نابود شدیم مثل آن دیواری که ناگهان فرو می ریزد بخاطر اینکه دل بارانیـَـش آجرهایش را سُست کرده است... آخ که سکوت چقدر مرگ آور است گاهی وقتها... اما تو چاره ای جز سکوت نگذاشتی برای این دلی که صاحب مرده نیست، اما روحش روزهاست که با مرگ دست و پنجه نرم می کند!!!
حالا می گویی چرا اینقدر مقدمه چینی می کنی؟! من اما نمی دانم چرا نمی خواهم واضح تر حرف بزنم؟! خیلی وقت است که واضح حرف نمی زنم... و تو می دانی دلیلش را...
اما نه! این بار بگذار این بغض لعنتی را توی چشمانم که نه! توی این کاغذ دیجیتالی خالی کنم! از کی بگویم؟...از چند سال پیش؟... از سال پیش که آرام و بی صدا عشق من و میلیون ها آدم را از هم فرو پاشاندند! و تو ایستادی و نگاه کردی فقط؟! از آن روزها که انتظار داشتیم لااقل انتقام این همه میلیون(!) را بگیری اما... قصه تکرار شد تو ایستادی و تنها نگاه کردی! می بینی؟! توی امتحان بعدی تو هم سکوت کردیم و قبول شدیم!... اما انگار تو آن معلمی بودی که عاشق تکرار بود! تکرارِ امتحانِ درس هایی که بارها پاس کردیم و انتظار داشتیم کتابش را که جلدش سیاهِ سیاه بود را بیندازیم دور... بیندازیم توی سطل زباله ی خاطرات سرکوب شده... تو اما... دوباره امتحان می گرفتی و هر بار سخت تر از قبل... و ما... ما هرگز با تکرار دوباره ی این درس ها که درس نبودند، بهتر از قبل نمی شدیم که هیچ! هر بار رنجورتر هم می شدیم... و ما که از پس این همه درس، درس نگرفتیم که گاهی نمی شود که نمی شود!
منتظر شدیم ببینیم تو حق آن مردی که شده واسطه امتحان گرفتن تو از ما، آن مردی که بارانی کردن چشم هایمان از آب خوردن برایش آسان تر است را می گذاری کف دستش که نه، داغ می کنی و می گذاری روی قلبش؟!؟!؟ اما باز ایستادی و فقط نگاه کردی! حقش را نه کف دستش گذاشتی، نه روی قلبش، بلکه گاهی دستش را هم گرفتی ! و حالا آن مرد گستاخ شده، چون با این همه بدی همچنان می تازد... من هم اگر بودم حتما گستاخ می شدم! شک ندارم...
می دانم که جمله " خدایا حکمتت را شکر " باید ورد زبانم باشد... می دانم هیچ چیز تو بی حکمت نیست... اما... مانده ام چرا یکبار هم که شده رسیدن ما به قله ی آرزوها حکمتت نمی شود؟! چرا یکبار هم که شده حکمتت کامل شدن شادی هایمان نیست؟! اصلا مانده ام چرا یکبار هم که شده حکمتت این نمی شود که نگذاری به قله نرسیده اسیر دست بهمنی نشویم که یکی انگار واسطه شده که روی سرمان بریزد؟!
حالا همه چیز برایمان بغض آلود شده است... حالا ماییم و کسانی که از درون خانه مان، همان خانه که فکر می کردیم پناهگاه گرمی برای ما هواداران است، با آن مردی که سقف خانه مان را برداشت تا دلمان هر روز بارانی باشد، هم دست شدند... شده اند شریک دزد و رفیق قافله! شده اند همانی که درست در لحظه ای که فکرش را نمی کنی خنجر از پشت می زند! آخ که دلمان پوسید از بس باران خورد... و تو... باز هم که ایستاده ای و فقط نگاه می کنی؟ همه آرزویمان این بود که لااقل این دفعه با کمک خودی ها به جنگ این مرد که نه، نامرد(!) برویم و نشانش دهیم که تو پشتمان ایستاده ای... ایستاده ای و نمی گذاری گستاخ تر شود... اولش خوب بود...  آخ که نفسش را خوب گرفته بودیم... آخ که داشت به گریه می افتاد... آخ که خبر آوردند دارد از روی اسب می افتد و تسلیم می شود... آخ که... چقدر می خندیدیم آن روزها... و این روزها انگار تنها باید با خاطره ی آن خنده ها گریه کنیم! نیروهامان را خودی ها گرفتند... شدیم سپاهی که از جاسوسان ضربه می خورد! و تو را شاهد می گیرم سهم ما این همه نامردی نبود... ما همه امیدمان این بود که زمین بزنیم کسی را که همه چیز خانه مان را گرفت و به ناحق زمین ِمان زد... اما امتحانت باز شروع شد... امتحانت باز که تکراری بود معلم کبیر!... مثل همیشه نیروهایمان را گرفتی... سردارمان را از ما گرفتی... بیچاره سردار... احساس کرد دیگر نمی تواند سردار سپاهی باشد که مدیرش هر لحظه ممکن است از پشت به او شلیک کند... و سردار با هزار بهانه که خودش هم خوب می دانست اسمش همان بهانه است، نه دلیل(!) رفت... و تو باز هم تنها ایستادی و نگاهمان کردی معلم بزرگ... سردار را که از دست دادیم، شکست ها شروع شد... انگار شیشه عمرمان بود سردار... حالا که رفته همه چیز بهم ریخته و انگار داریم به مرگ نزدیک می شویم...
یاد مادرم افتادم که همیشه می گوید : مرگ که خوب است، خدا کند آدم زجر نکشد... حرفم را عوض می کنم، داریم زجر می کشیم... تو باز هم ایستادی و تنها نگاهمان کردی معلمم... حالا نیروها یکی یکی از گود خارج می شوند، حالا سپاه ما میاندار ندارد، سپاه ما نیروی دفاعیش از پا افتاده... حالا همه می ترسیم از پشت خنجر بخوریم! همه اینها اتفاق افتاد و... تو باز هم مثل امتحان هایت که هی تکرار می شوند، همان قصه همیشگی "ایستادن و تنها نگاهمان کردن" را تکرار کردی... حالا دیگر نای جنگیدن نداریم... اما باز هم تنها امیدمان به توست...
حالا هی بگو باختید! هی بگو توی امتحان شکست خوردید! ببین هنوز هم امیدمان به توست... ببین... ولی حالا تو می خواهی کسانی را فاتح این جنگ نابرابر کنی که سال قبل همه نیروهامان را فریب دادند و بردند! همان ها که هر وقت کم می آورند می گویند همه طرفدار ما هستند و من هنوز نفهمیدم جز خودمان که البته کاری از دستمان برنمی آید کو طرفدار؟!! من نفهمیدم که وقتی از خودی ها ضربه می خوریم دیگر چه کسانی می توانند طرفدارمان باشند؟!؟
... و حالا تو می خواهی همان ها را سربلند کنی که این روزها چقدر هم خوب می خندند به ما... هنوز نفهمیدم چرا ما نباید فاتح شویم؟! خنجرها همین طور از پشت می خورند و ما تقاص گناهی را پس می دهیم که دیگران کردند! ما داریم گریه می کنیم برای آنچه دیگران کاشتند و گناه ما این بود که مجبور بودیم برداشتش کنیم!
حالا عادت کردیم به خبرهای بد... حالا همه آنچه را که دادی، یکی یکی داری پس می گیری... کاش از اول نمی دادی! ما هنوز ایستاده ایم معلم جان! نگذار از پا بیفتیم... نگذار بیفتیم در خرمنی که دیگران آتشش زدند... نگذار ناامید شویم... به قول یک دوست: این روزها می گذرند اما (تو شاهد باش خدای بزرگ که) من از این روزها نمی گذرم!
دلم نمی آید خداحافظی کنم... سخت است که حرفهایت را نصفه بزنی... سخت است که همه فکر کنند تمام دردهایت همان است که می گویی... تمام کلمات دنیا را جمع کنم، نمی توانم حرفهایم را بزنم... خدای من! باز هم برگرد و به ما نگاه کن... برگرد پیش ما... ما به دستانی که از طرف تو روی سرمان کشیده شود، محتاج ترینیم...

 

نوشته: اعظم (سکوت بی پناه آبی)

[ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]

سلام ناصر خان! سلام اسطوره ی ابدیِ همه ی آبیها...

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده... نمی دانی چقدر دلتنگ دیدن خنده هایت هستم... نمی دانی چقدر دلتنگ شنیدن صدایت هستم...

نه! ببخشید! اشتباه کردم! مگر می شود ندانی؟! مگر می شود خبر نداشته باشی در دل ما چه می گذرد؟! مگر می شود از آن بالا این زمین لعنتی را نبینی؟

مدتها بود می خواستم با شما حرف بزنم، درد و دل کنم، ولی...

ناصــــر خان! دلم گرفته... از این دنیا، از این فوتبال، از این نامردی هایی که تا بودی در حقت می شد و حالا هم که رفتی... آخ که بود و نبودت، معنیِ خودِ واژه ی مظلومیت است! اسمت که می آید، اشک هم دنبالش روان می شود، حتی اگر دل آدم از سنگ باشد! اما اینجا عده ای نا آدم هستند که اصلا دل ندارند، که بخواهد جنسی داشته باشد! نا آدم هایی که اسمت هم آنها را به وحشت می اندازد! نا آدم هایی که تا نامت را می شنوند، مثل اینکه کاردِ کُندی بر گلویشان گذاشته باشی و بِبُری!!! نا آدم هایی که حتی به خانه ی ابدیت هم...

از این یکی بگذریم که اصلا تحملش را ندارم!

ناصـــر خان! کاش بودی خودت حساب این نامردها را می رسیدی! کاش بودی و حقشان را کف دستشان می گذاشتی! کاش بودی و چنان حالی از این دار و دسته می گرفتی که دیگر به استقلالت فکر هم نکنند، چه برسد که بخواهند درباره اش حرف بزنند و برای آینده اش نقشه بکشند! کاش سایه ات بالای سر ما و استقلال بود تا هر بی سر و پایی به خودش اجازه ندهد درباه اش اظهار نظر کند! کاش بودی و خودت کادر فنی را حمایت می کردی که حالا جز خدا هیچکس را ندارد! کاش آن دردِ لعنتی جان مرا می گرفت، ولی تو را برای استقلال و این فوتبال نگه می داشت! فوتبالی که روز به روز دارد کثیف تر می شود! روز به روز بیشتر زده مان می کند!

گاهی وقتها این فکر مثل خوره به جانم می افتد که چرا تویی که پاک بودی، باید اینقدر زود می رفتی و این همه ناپاک در این فوتبال برای خودشان راست راست راه بروند و به ریش ملت بخندند؟! ولی هیچ وقت جوابی برایش پیدا نمی کنم!!

ناصـــر خان! می دانم که همه چیز را می بینی، می دانم که از همه چیز خبر داری... می دانم که جایت راحت است و امن در همسایگیِ خدا، فقط... فقط آنجایی که هستی، دعا کن... دعا کن شر این نامردها از سر ما و تیم محبوبت کم شود! تو به خدا نزدیک تری، بخواه که این جماعت را رسوا کند!

اسطــــــــوره! برای ما، برای استقلالت دعا کن!

 

 

پ.ن : این هم لینک جدیدترین ترانه احسان خواجه امیری که خیلی به حال و هوای این روزهای من میاد!

http://s1.picofile.com/file/7309573331/Ehsan_Khajeh_Amiri_kojaee.mp3.html

 

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ Hadis Amiri ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

یکی که خیلی ها فکر می کنند دیوانه است، چون تو را دوست دارد! مهم نیست... بگذار فکر کنند!!! دیوانه بودن برای تو هم عالمی دارد!
صفحات اختصاصی
امکانات وب

كد موسيقي براي وبلاگ